ساعت 6 دوستم اومد خونمون.

تا همین ده دقیقه پیش با دوستم حرف میزدم و از ناکامی های معنوی خودم میگفتم.
هیچی نگفت. یه مکسی کرد و گفت خوش به حالت.
اون موقع از لفظ و تن  صداش فهمیدم که حتمی یه موضوعی هست.

یه خورده دلداریش دادم که شروع کرد:

یادته که توی دی بهت گفتم که مامان و بابام میخوان طلاق بگیرن و حسابی هر شب دعوا میکنن؟ منم گفت آره.

فکر کردم میگه تا چند روز دیگه میرن برای طلاق که گفت:

مامانم سرطان خون داره.

اصلا یه لحظه تمامی بدشانسی ها و اتفاق بدی که برام افتاده بود در حین این چندساله اخیر از جلوی چشمام رد شدن و دیدم همش رفته روی هم اندازه یک درصد درد دوستمم نیست.

خیلی دلداریش دادم و همین ده دقیقه پیش رفت خونشون.

فردا قراره بریم حافظیه که یه خورده دلش باز شه و منم براش  یه برنامه جور کنم که یادش بره برای یه روز این موضوعات.

به نظرتون چکار کنم ؟