یه پسره هست توی دانشگاه ، هم رشته ایم هست.

منو سودابه ( دختر عموم ) داشتیم توی فضای سبز دانشگاه چندتا عکس از طبیعت می گیرفتم که برای سودابه یه مستند بسازیم. از دور که میومد می دیدمش. از اون مذهبیا بود.

اصن آخرش بود دیگه. مثل خودم ( البته باکلی تفاوت اساسی )

هر دختر خوشکلی از بغل دستش رد میشد نگاه میکرد. بعد اونایی که محجبه بودن رو دیگه با نگاهش قورت میداد.

تا چشمش خورد به من و سودابه ، یهو سودابه رو هل دادم که افتاد روی چمنا ، خودمم عین نیرو های ویژه ارتش ، خودمو انداختم روی چمنا ، سودابه گفت چته روانی!! گفتم آقای ع.د داره میاد سرتو بدزد.

کلی فحش نثارم کرد بعدم با پاش طوری زد توی مچم که هنوز درد میکنه.

ولی خودمونیما وقتی سودابه رو میبینه دیگه محوش میشه. خیلی چشم چرونه پسره ، میگن با ریش تیغ میزنه همینه.

وای وای وای ، از دست پسرای مومن نما هم دیگه امنیت نداریم.