طرفای بیمارستان رجایی داشتم با دوستام یه مصاحبه تصویری می گرفتیم که متوجه یه بنده خدایی شدیم که بی خانمان بود ، راستش از دیدنش مخصوصا اونجا جا خوردم. من خودم توی این یکی دو ماهه اخیر ، در مسیر دانشگاه و یا محل کار به این فکر بودم که خدا از دست مومن ها و شیعیان ناراضی هستن که رحمتش رو  از ما دریغ کرده ، اما حالا فهمیدم که خدا گوشه نظری هم به اونایی داره سر و پناهی برای زندگی ندارن. 

من بعد از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدم ، نمیدونم چرا ، اما از وقتی که رسیدم خونه ( حدودای ساعت 4 عصر ) یه جور حس عذاب وجدان دارم. شام هم نتونستم بخورم.
واقعا اون بیرون الان ساعت 10 شب ، اون داره چکار میکنه ؟ لباس گرم داره بپوشه ؟ غذا خورده؟ کجا میخواد بخوابه؟

نمیدونم ، اما هر  چی هست نه می تونم غذا بخورم و نه می تونم بخوابم.